شاهنامه فردوسي بر خلاف آن چه كه دسته اي ناآگاه مي انديشند سرگذشت يك سري جنگ ها و قهرمان بازي ها و پيروزي ها و كشتار دشمن نيست.
داستان زندگي مردمي است كه از اعماق تاريك تاريخ برون آمده اند و كوشيده اند زندگي خود را در چارچوب فرهنگ خود پيش ببرند.
جنگ زندگي ميلاد مرگ پيروزي و شكست و كوتاه اين كه همه آنچه در زندگاني بشر رخ مي دهد نزد اين مردم كه نياكان ما باشند بوده است.
پس شاهنامه داستان زندگي است.
از اين رو لطيف ترين و انساني ترين تصاوير ممكن در آن به چشم ميخورد.
سخن گفتن از رستم و سهراب مجالي فراوان مي خواهد از جنبه هاي گوناگون ادبيان حماسي تراژيك و حتا دراماتيك مي توان آن را بررسي نمود.
نه اينكه رستم پشت و پناه سپاه ايران نگهبان ايرانشهر شيرمرد عرصه هاي هول وظيفه اش پاسباني از ايران است.حتا اگر پسرش آرزوي تاختن بدان داشته باشد باز از ميهن نگهباني مي كند
يا نه اين كه هژيرهويت رستم را مي دانند و بر سهراب آشكار نمي كنند بخشي از ناداني اسان است كه همواره او را آزاد خواهد داد
يا نه اينكه افراسياب دانسته سهراب را به اين نبرد مي فرستد و كاووس هم از ماجرا اگاه است و در دم آخر نوشدارو را از پور رستم دريغ مي نمايد
سهراب فرزند مام ميهن است
و اگر تهمينه مام ميهن نباشد كه نيست رستم به جايش نشسته و اكنون بر از كف رفتن چنين فرزندي مي گريد.
دست آخر نه اينكه همه اين تكنيك هايي كه بر شمرديم مي شد به گونه اي ديگر رخ دهد تا سهراب زنده بماند.اگر هژير هويت رستم را آشكار مي كرد و از همه تلخ تر اگر رستم در برابر پافشاري سهراب از نبرد دست مي شست و نام خود بر او آشكار مي كرد.
با همين ظرافت هاي انساني است كه داستان رستم و سهرابدر كنار يا حتا بالاتر از داستان اوديپ و سوگ سياوش به عنوان شاهكار تراژيك در سراسر پهنه ادب دنيا جاودانه خواهد ماند.